وراجی های فینگول خانم
خاطرات و وراجی های فینگولی
چطوریایین؟؟؟؟؟؟ غرض اومدن تو وبلاگم خوندن کامنتای خوشگلتون بود که انجام شد... ممنونم بابت دلداریتون....در مورد درسم باید بگم فکر می کنم این ترم مشروطی رو شاخش باشه خوب به من چه؟؟؟؟؟!!!!!!اینم جزئی از شانس خوشگل منه!!.....اصلا دانشجو بدون مشروطی مگه دانشجو می شه؟؟؟؟؟؟؟؟......نه جون من می شه آخه؟؟؟؟؟ راستی درگذشت آیت الله منتظری رو به همه ایرانیا تسلیت می گم ف.ن۱:می خواستم خیلی حرف بزنم اما وقت نیست،دانشگام الانم باید برم ناهار.... ف.ن۲:جواب کامنتاتونو بعدا می دم فدای همتون سلام... اين چند روز حالم اصلا خوب نيس...خرابم......خراااااااب... اون امتحاني كه داشتم واسش از سه شنبه مي خوندمو يادتونه؟(مورفولوژي) گند زدمش...فكر كن!!! يعني وقتي نمرمو ديدم(اونم از22 نه20) هنگ كردم!!!!رفتم پيش استاد برگمو ببينم ،اينقد بهم حرف زد كه اگه ترمتو هم بخواي اينجوري بدي نمره نمياري و من كاري نمي تونم بكنم و...در تمام مدتم من يه لبخند تلخ رو لبام بود و هرلحظه سعي مي كردم اين نيشم بيشتر واشه كه گريم نگيره...بعدشم آزمايشگاه داشتم و با آسانسور كه اومدم پايين فقط داشتم اشكامو پاك مي كردم و خيره شده بودم به سقف...(بله ديگه آقايون حراستم نمردن و گريه ي مارو ديدن ((= )يعني اونروز مي خواستم خودمو بكشم...اما بعدش همه چي يادم رفت....(اينو بگم من آدمي نيستم كه واسه نمره گريه كنم اما بعضي وقتا كه اعصابم خورد بشه ديگه هيچي نمي فهمم و...) مورد بعدي كه مي خواستم راجبش اينجا بنويسم عوض شدن آدما بود... بچه كه بودم فكر مي كردم وقتي مي گن مردم عوض مي شن و اينا فقط حرفه...پيش خودم مي گفتم اينا حرف مفته مگه ميشه يه آدم اصالتو و شخصيتش عوض بشه؟هرچند پولش از پارو بره بالاو آدم حسابي بشه مثلا...اما بزرگتر كه شدم فهميدم اينم يكي از قانوناي جالب دنياس مثل قانوناي جالب ديگش((=....الان كه دانشجو شدم مي بينم اين رسم فقط براي پول و ثروت نيست...اين قانون دوستي وصميميتم شامل مي شه...مي خوام اينو بگم:خواهر من...برادر من...عزيز من...دانشجو شدي ديگه بايد قيد دوستاي دبيرستانيتو بزني ديگه چه برسه دوستاي راهنمايي و...(اينو من نميگم اينو رسم دوره زمونه داره ميگه و من با چشم دارم مي بينم...گاهي وقتا حسرت مي خورم كه واسه رفيقام جون مي دادم...اما حالا اونا اصلا حتي يه اس ام اس خشك و خاليم نمي زنن بگن فينگول زنده اي اصلا؟؟){چند وقت پيش يكي از دوستام كه واسم عزيزتر از همه بود برداشته يه ميسد ميندازه_حالا يعني مثلا به ياد منه اما پول اس ام اسو نداره_منم تو دلم 4تا فحش بش دادم و گوشيو انداختم اونور!!}خدايم ببخشدم....آمين!! 5شنبه خونه يكي ازدوستاي دبيرستانيمون جمع بوديم.البته5_6تا دختر بيشتر نبوديم اما خوش گذشت(يعني به من كه خيلي خوش نگذشت اما از هيچي بهتر بود. نبود؟؟)كلي از اينور اونور دوستامون، مدل مو ،مدل ابرو ،مدل دماغ و...حرف زديم(فكر كنم حرفاي اكثر دخترا تو مهمونيا همين باشه!! ((= ) خيلي چيزاي خوبم تو اين مهموني من فهميدم كه پي بردم به اشتباهاي خودم!!!(خوب اينم مثل بقيه ي اشتباهام...گذشت....رفت...!!)آها يه چيز ديگم فهميدم....فكر كنم تا چند سال ديگه قحطي پسر بشه....به خدا....همين جور از اينور اونور مي شنوم فلان دختر ازدواج كرد....بمان دخترنامزد كرد....يعني ننه ما پير شديم و رنگ شوورم نديديم ((= !! اينجا داره برف مياد....خوبه....شباي برفيو دوست دارم.....اما صبح زود كلاس دارم كه حسش نيست....اما بايد برم....امتحان ميانترمشو داديم(بيوشيمي)كه احتمالا نمره هارو ميزنه...منم كه طبق معمول....تـــــــــــــــــــــــــر زدم حتمن!! مي دونين از چي داغم؟من يه موقعي با يه دور روزنامه اي خوندن بيشترمطلب حك مي شد توذهنم...اما حالا چي؟؟...حالا ديگه يه گوش دادن سادم برام مشكل شده...چقدر وقت گذاشتم براي اين درساي لعنتي اما وقتي رفتم سر جلسه مثل يه آدم بي سواد بودم!!اين دردناك نيست؟؟؟؟!!!!(اينو گفتم كه فكر نكنيد من آدم كودن يا تنبلي هستم اين موضوع برمي گرده به اعصاب آدم كه من از حال اعصاب معصاب خودم خبر دارم!!) ديشب نشسته بودم رو كاناپه كنترل دست چپم بود و هي كانال عوض مي كردم....يهو يخ كردم و چشمام سياهي رفت(چشم راستم بيشتر)و هيچي نفهميدم ديدم يه صداي تـــــق مياد....پايينو نگاه كردم ديدم كنترل افتاده برش داشتم ديدم دوباره صداش اومد...اومدم دوباره برش دارم...فهميدم اصلا دست چپم حس نداره...خلاصه بعد از ربع ساعت كلي بازي و آب قند خوردن حالم خوب شد!!((= دلم براي خيليا تنگ شده....دلم از خيليا گرفته.....دلم شمال مي خواد....دلم تنهايي مي خواد...دلم هيشكيو نمي خواد....دلم " مرگ" مي خواد... آق داداش لطف كردن گوشيشونو امروز داغون كردن حالا گوشيه منو گرفته...فكر كن...يعني آيا من تا چند روز بايد با يك گوشي سر كنم؟؟اونم ايرانسل؟؟(آخه بيشتر با ايرانسل كار مي كنم برا همين دولتيو خاموش كردم) خداجون نوكرتم....آخه من كي ناشكري كردم؟؟؟؟يعني اومدي تو زندگي من بدترين گزينه هاي ممكنو گذاشتي!....من نمي گم من بدشانسترين و بدبخت ترين آدمم....نه....من حتي به زندگي بعضيا نگاه مي كنم خدارو شكر مي كنم كه قسمت من اينجا تو اين موقعيت بوده...اما دارم به خداي خودم مي گم:حقش نبود زندگي من اينجوري باشه...بود؟؟؟!!! ف.ن1:دارم افسردگي ماژور مي گيرم!! ف.ن2:جواب كامنتارو فردا مي دم. ف.ن3:حوصله ي اسمايلي گذاشتن نداشتم!! فداي همتون...باي باي (= چون حرفام زیاده اونارو به صورت موردی می نویسم: ۱)اول از همه ممنون از کامنتای گلتون ولی با عرض شرمندگی باید بگم تا چند روز دیگه نمی تونم به همه ی کامنتا جواب بدم(درسته کامنتا خیلی زیاد نیستن اما جون شما نباشه به جون خودم وقتشو ندارم خواهر!!!) ۲)بله... تولد مام اومد و رفت و هدیه هام گرفتیم و ذوق کردیم واینا...از تبریکای شمام یه دنیا ممنون...ایشالا تولد تک تکتون کلی قر می دم ۳)ما تا اومدیم یه کم شادو شنگول بشیم و از افسردگی پائیزه بیایم بیرون، یهو تالاپ دست روزگار سیلی دلنشینی به گوش ما نواخت و گفت:چه نشسته ای و شنگولی که سرنوشت تقدیر تو را در این زمان به صورت افسرده رقم زده است.حالاما هرچی به روزگار التماس کردیم که جونی آقا بزار ما زندگیمونو بکنیم،شادیو از زندگی ما مگیر... ۴)از درسام بگم که خیلی سختن ۵)پائیزو دوست دارم اما با آرامش...دوست دارم با خیال راحت زیر بارون یا روی برگا قدم بزنم....جالب بوده برام که حتی مواقعی که خودمو به بی خیالی زدم و خواستم از پائیز مثلا لذت ببرم،بازم اون ته ته دلم یه دلشوره عجیبی بوده که هنوز که هنوزه دلیلشو نفهمیدم ۶)تو این مدتی که من هی وبلاگامو عوض می کردم(بعضیاشو حذف کردم اما۲-۳تاشونو دلم نیومد)یه احساس دیگه ای نسبت به این وبلاگ دارم...خیلی دوستش دارم...به دو دلیل این وبلاگ برام عزیزه: ۱ـ هیشکی از اطرافیام آدرسشو نمی دونه و من اینجا راحتم ۲ـ باهاش تونستم دوستای گلی مثل شماهارو پیدا کنم که برام خیلی عزیزین... ۷)از سریالای تلویزیونم می خواستم بگم راستی......یعنی من موندم این کارگردانا و بعدش این صداو سیما مردمو چی فرض کردن خدائیش؟؟اون از سریال دلنوازانشون که مضوع تکراری و چرتی داشت که حالاشم آخرشو اینجوری دارن تموم می کنن.... ۷)فعلا حرفامو ایجا تموم می کنم و یه شعر میزارم ...اینو یه نفربرای هدیه تولدم فرستاد که خوشم اومد ازش.یه کم وصف حال خودمه تقدیمش می کنم به همه ی بچه های آبانی مخصوصن دخملای گلش دختر ِ ماه ِ آبان ، غزل تر از ترانه اینم هست: شازده ی آب و آبان شازده ی آب و آبان، غرور چشمه و گل نجیب و با سخاوت، صبور و پُرتحمل طنین هق هق ِ ابر، لجبازی های بارون می خوای همیشه باشی، رویای سبز گلدون پا می ذاری رو خواب، پنجره های پاییز همبازی نسیمی، فواره ای و لبریز شیطونی و بهونه ت، چشمکای ستاره س آسمون ِ نگاهت، منتظر اشاره س آبانُ با تو می شه، همیشه آرزو کرد با تو می شه خزونُ با خنده روبرو کرد آرزوهاتُ هر شب، ترانه می کنی تو خاطره ی خیالُ ، بهانه می کنی تو تو می رسی و با تو، لحظه های رنگی می شه ترانه ی حضورت، شعر قشنگی می شه از کتاب تولدت مبارک صفحه 107 فداتون بشم قرار بود من امروز اپ کنم اما حسش نیس پس خواهران و برادران گرامی اینشا الله بنده در اسرع وقت میام مطلب می نویسم. . . .حالم خوب نیس(اینو جدی می گم!!) فداتون بشم فردا آپ می کنم... امروز یعنی ۴ آبان تولدمه دیشب دو تا هدیه گرفتم هر چند زیاد ارزش مادی نداشت اما منو سخت خوچحال نمود امروز می خواستم تولد بگیرم اما به دلایلی نشد ازدیشب ساعت ۳و۴اس ام اسای تبریک شروع شدددد تااااااااااااااااا امروز ظهر بعدشم که گوشیمو خاموش کردم و لالا بعد میام مفصل واستون وراجی میکنم فقط ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم از همه ی دوستا و فامیلای گلم که به یادم بودن ممنونم.الهی قربونتون برم من ننه فعلا بای بای
پ.ن۱:آتوسا جون من اول می خواستم پستاتو که نخوندم بخونم واسه همین دیر شد عزیزم اما معذرت می خوام پ.ن۲:وبلاگهای شیما و آلوچه ی عزیز برای من باز نمیشن......تا چند روز دیگه تلاش می کنم اگه نشد مجبورم جواب کامنتاشونو همینجا بدم!! پ.ن۳:آرش خان ممنون از کامنتت .من وبلاگی از شما ندارم که جوابتو بدم پ.ن۴:از همتون ممنونم بابت تبریکاتون و روی ماه همتونو می بوسم اینجادانشگاه فینگول اینا است... صدای جمهوری اسلامی دانشگاه سلام عزیزان فینگول هستم از دانشگاه ...چیز خاصی نمی خوام بگم.فقط اومدم بگم اینجا همه دارن به من چپ چپ نگاه می کنن که به جای سرچ کردن مطالب علمی تحقیقاتی از اینترنت،نشستم دارم وبلاگ نویسی می کنم و کامنت میزارم واااااااااااااااه خواهر حالا نمی شه یه نفر از سایت دانشگاه اینجوری استفاده کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قربون همتون برم من از کامنتای خوشملتون ممنون شرمنده من وقت ندارم پست بزارم......فقط اومدم بگم: کامپیوتر خونمون یه چند وقتیه لج کرده منم اصاب مصاب ندارم پاشدم اومدم کافی نت که آپ کنم اومدم دیدم شلوغه واسه همین طول کشید و وقت منم کمه باید زود برم دانشگاه چون کلاس داارم!! راستی شنبه اول مهرم من نرفتم دانشگاه و با اجازتون از شانس قشنگ من همه ی کلاسام برگزار شده بوده!!!! درسامونم سختن خوب . . . من دیگه برم چون داره دورم میشه راستی شرمندتونم نمی رسم کامنتارو جواب بدم....ایشالا به زودی میام و از خجالتتون در میام... اینقدرم حرف دارم که بزنممممممممممممم قربون تک تکتون برم من بای بای اومدم یه پست هول هولکی از احساس امروزم بنویسم و برم،ایشالا تا چند روز دیگه میام کامنتای گلتونو می جوابم!!! امروز خیلی روز گندیه.....جمعه که هست....الان عصرم که هست......فردام روز اول دانشگاه من محسوب می شه.......دقیقا فردا از ۸صبح کلاس دارم تا۵بعد از ظهر(تازه همشم تخصصی!!).....من هیچیم آماده نیست......دریق از یه خودکار آبی!!!...الان اینجا روی میز یه اتود هست که فکر می کنم کلاسای فردامو جواب بده!!...تازه مهمون چند روزه هم داریم که دلم می خواد بیشتر باهاشون باشم....حوصله ی بیدار شدنای صبح زودو ندارم(اونم۶ـ ۶.۵ صبح)....اصلا حوصله ی دانشگاه رفتنو ندارم.....تازه مطمئنم امشب نهایتش ساعت ۳بخوابم،پس من چه جوری می تونم صبح زود بیدارشم و خودمو تا عصر نگه دارم؟؟؟؟!!!! .....تازه ناهارای دانشگامونو دوس ندارم.....فست فوداشم که دیگه بدتر از غذاهای سلف،پس باز من چه جوری خودمو تا عصر نگه دارم؟.....تمام امیدم اینه که این هفته یا نهایتش فردا کلاسا تق و لق باشه و من بیام خونه.(چون همش تخصصین،نمی تونم دودر کنم،اومدیم یکی از استادا از حرسش نصف کتابشو همون روز اول درس داداونوقت فینگولیه از همه جا بی خبر چه خاکی بریزه به سرش؟؟؟ها؟؟؟).....اصلا به خاطر همین چیزاس که من این ترم کم واحد برداشتم.... آقا لب(لپ؟!)کلام اینه که: "من نمی خوام برم دانشگوه" با چه زبونی بگم آخه؟؟ ف.ن:اعصابم خوره عمو جون... ف.ن:شاید اینا علائم افسردگی باشه ،خدارو چه دیدی ننه؟ فداتون خدمتتون عارضم که این چند وقته یا حوصله ی وب نویسی نداشتم یا هروقت می اومدم بلاگفا بالا نمی اومد!!!(خوب حتما قسمت نبوده ننه!! در هر حال امشب اومدم تا یه پست از خودم بر جای بگذارم:(اهم .....اهم....) دوشنبه ی هفته ی پیش اون خانوم دکتره(دندون پزشکه)برای این دوشنبه به من نوبت داد برای شروع عصب کشی،این دوشنبه هم یهویی تصمیم گرفتم با خالم اینا برم عروسی(یه وقت فکر نکنید من خودمو دعوت کردمااااا،نه دختر خالم خیلی اصرار کرد که باهاشون برم تو عروسی هم کمی تا قسمتی ترکوندیم آمپول دوم رو زدفکر کردم دیگه سر شده اما نشده بود،چون وقتی اون دستگاه سوراخ کنه رو(هنوز نفهمیدم اسمش چیه!!!! امروزهم که رفتم سراغ اون دکتره بعد از کلی پرس و جو و پیدا کردن آدرس ایشون تشریف نداشتن و نمی دونم کی میان!!!تورو خدا من شانس دارم آخه؟؟؟؟؟ ف.ن۱:دکتر به من میگه هروقت نصف لب پایینت سرشد،اون موقع آمادس واسه عصبکشی.می گم:اگه تا وسط لب سر نشه چی میشه؟(من اصلا لبم سر نشده بود،دیگه چه برسه به اینکه این بی حسی تا وسطشم باشه!!!)میگه:اون موقع باید بری تست اعتیاد بدی.پیش خودم فکر کردم شاید اعتیاد دارم، خودم خبر ندارم!!!!! ف.ن۲:امروز یه جفت کفش کرمی گرفتم واسه یه پیرن که دادم برام بدوزن،اومدم خونه و هی کردمشون پام تا اینکه به این نتیجه رسیدم که به دلم نیستن تازه کلی هم رو مدل لباسم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم اونم به دلم نیست!!!!!دو سه بار به مامانم گفتم.........اینقذر بهم غر زد که نگو........ ف.ن۳:خیلی وقت پیش یه مستند تو برنامه ی آپارات بی بی سی دیدم به نام روزهای سبز(مربوط به رویدادهای قبل و بعد از انتخابات بود) به کارگردانی حنا مخملباف که تکرارشو چند وقت پیش گذاشته بود و من باز نشستم دیدمش.خیلی قشنگ ساخته بود،خوب تونسته بود بازی توی تئاتر و دنیای واقعیت رو با هم تلفیق کنه.دیالوگای توی تئاتری که داشتن تمرین می کردن،حرف دل مردمو می زد...خلاصه که خوشم اومد ازش...خیلی...نمی دونید چقدر من با این فیلم بغض کردم... ف.ن۴:در رابطه با راهپیمایی روز قدسم نمی دونم چی بگم...یعنی دلم خیلی پره از اینا اما چیزی نگم بهتره...میخوام بدونم واقعا آیا مرگ بر آمریکا؟؟؟؟یا مرگ بر اسرائیل؟؟؟؟؟یا مرگ بر روسیه؟؟؟یا مرگ بر ... لا الاهه اله الله...آدم نمی خواد دهنشو باز کن...فقط کاش اینا یکم واقع بینانه نگاه می کردن...همین!! ف.ن۵:دیگه چیزی یه ذهنم نمیاد که بگم....هروقت یادم اومد میام می نویسم فعلا قربون تک تکتون برم
آخه از دم گند زدم به هرچی امتحان میانترم و ترم آزمایشگاس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( الهی شامپو بره تو چشمت اگه بخوای دعوت نکنی!!
)
حرف حرف خودش بودو گفت الا و بلا باید الان یه اتفاقی تو زندگی تو بیوفته که تو خوش نباشی!!!!بله و این شد که مادر گرامی فیگولی تو آشپزخونه خورد زمین و تا الان در بستر بیماری به سر می بره و شادی از زندگی فینگول رفت بیرون که هیچ،سیل اشک جایگزینش شده!!![]()
،با اجازتون از اول ترم تا حالا بنده لای جزوه هامم باز نکردم و مثل گاگولا(بلا نسبت فینگولی
)می رم سر کلاساو گاگول تر(اوااا خواااهررررررر
)برمیگردم..شنبه هم میان ترم مورفولوژی گیاهی دارم و الان دارم می خونمش.خیلی سخت نیست اما واسه منی که بار اوله می خونمش یه نموره اشک درمیاره!!![]()
![]()
![]()
![]()
اونم از شمس العماره که دیگه گند زدن بش رفته...یعنی اون موقع که نوشته بودن بیاین پایان سریالو حدس بزنین و جایزه بگیرین من غش کرده بودم از خنده که چه چرت و پرتایی حالا مردم میفرستن واسه اینا...
(خداییش این سریالای فارسی وان بهتر از اینا نیستن؟سام سون،ویکتوریا....دیگه بقیشو نمیدونم آخه من فقط اینارو می دیدم
)![]()
![]()
![]()
وسوسه ی یه سیبی ، شیرین و عاشقانه
لبات ِ انار ِ بوسه ، چشات یه کهشکونه
مخمل ِ ناز ِ دستات ، ململ ِ آسمونه
طعم ِ قشنگ ِ بوسه ، عطر ِ نجیب ِ آغوش
منو دوباره حس کن ، نذار بشم فراموش
گیراتره نگاهت ، از پونه های وحشی
جسارت ِ چشامُ ، می خوام بهم ببخشی
دختر ِ ماه ِ آبان ، یه بوسه مهمونم کن
فقط تو با یه چشمک ، ستاره بارونم کن
بذار که قطره قطره ، سر بکشم لباتُ
این شبا بی ستاره ست ، ازم نگیر چشاتُ
شیطون و پر هیاهو ، چشات چشای آهو
پیش تو کم میارم ، پری شهر جادو
می خوای نشون بدی که ، سردی و سخت و لجباز
با همه ی غرورت ، من که دوست دارم باز
فقط میخوام که یکبار ، باور کنی دلم رُ
آخه من از تو دارم ، خوابای خوشگلم رُ
دختر ِ ماه ِ آبان ، قشنگ روزگاری
تو دست ِ زرد ِ پاییز ، جوونه ی بهاری
بای![]()
![]()
![]()
![]()
اعصابم خورده هرچی تایپیدم پرید
![]()
![]()
![]()
و از این بابت در یک جایمان عروسی می باشد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
.)نه خوب خدا وکیلی اگه یه نفر شمارو عروسی دعوت کنه نمی رین![]()
؟؟؟؟؟.....هه.....نکنه فکر کردین به خاطر دندونم من قیدعروسی رو می زنم؟؟.....عزیزانم من به خاطر این جور مراسما قید کلاسامم می زنم چه برسه به دندون.....هه....
خوب منم به مامانم گفتم زنگ بزنه مطب و یه نوبت برای سه شنبه بگیره تا من بتونم دوشنبه برم عروسی....منشی هم با کلی منت و اینا یه نوبت واسه سه شنبه عصر دادو من با کلی ذوق رفتم که برم عروسی![]()
![]()
،جالب بود من بیشتر مهمونارو نمیشناختم اما باهاشون رقصیدم
.....آها یه چیز دیگه......آخرای مراسم که دیگه گروه ارکستر رفتن،کلی از این آهنگای ۶و۸اینور آبی گذاشتن که بیشترش از ساسی مانکن بود.منم تااون شب حالم ازش به هم میخورد اما با اون رقصی که با آهنگاش می کردم فهمیدم آهنگاش همچین یه خورده باحالن!!!
(ولی خداییش دخترا چه جیغایی میزدن با آهنگاش
)خلاصه شب ساعت ۳رسیدیم خونه و۴خوابیدیم .ساعت ۲ظهرفرداش مامانم زنگ زده میگه فینگول سریع بیا چون از مطب زنگ زدن گفتن۳.۵اینجا باشین.منم نفهمیدم چه جوری از خواب پریدم و صورتمو شستم.یه آژانس گرفتم و رفتم خونه و سری پریدم تو حموم که این تافتا و ژلا و...از موام بیان بیرون.باهزار بدبختی این موارو شستم وآماده شدم و رفتیم دکتر.خانم دکتر می گه: با شجاعت تموم اومدی دیگه!!؟؟میگم آره من کاملا آمادم
و خوابیدم تا آمپول بی حسی و زد.فکر می کنید دیگه با یه آمپول دندون من سر شد؟....هه......اشتباه فکر می کنید دندون فینگولی به این سادگیا تسلیم نمیشه![]()
![]()
کاش حداقل ازش می پرسیدما!!!!!!!
)کرد تو دهنم من یه بندری رفتم که خود بچه های بندر میمونن توش
.به دکتره گفتم من چیکار کنم؟خوب درد داره.این یعنی چی؟
میگه آمپول دومیه رو که زدم درد داشت؟می گم نه،اما حسش کردم!ولی این(سوراخ کردن) درد داره هنوز و با دفعه پیش هیچ فرقی نکرده!!اونم بهم گفت اینجوری فایده نداره وباید بری پیش یه متخصص ریشه(که یه دکتر بهم معرفی کرد)حالا من از یه طرف بدنم داشت میلرزید
، از یه طرف اعصابم خورد بود که با عجله اومدم اینجاآخرشم هیچی
، از یه طرفم خندم گرفته بود وازش پرسیدم تا حالا مریض اینجوری نداشتین؟
میگه نه آخه بقیه دیگه تحمل کردن و دندونشون درست شد!!!!منو می گی؟؟اینقد بهم برخورد که نگو!!!!!!!یعنی مثلا پیش خودش فکر می کرد من باید از درد می مردم اما دندونم درست می شد؟
خیلی ازش بدم اومد،دیگه واسه بقیه ی دندونامم نمیرم پیشش اصلا.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.....تا بعد![]()
| Design By : Night Skin |

